امتحان ارشد ازاد هم با ننگ تموم شد .چون خیلی نسبت به سراسری اسون بود وقبول نشدنش خیلی شرم آوره.ولی من عرق شرمم خیلی وقته ریخته ومثل آب خوردن با "ردشدن"خو گرفتم.تا حالا دوبار کنکور سراسری ودوبار آزاد دادم.ازطرفی دین قیافه زن داداشم که ارشد می خونه ونگرانی واسترس مدامش برای تحقیق ها وامتحاناتش می ترسوندم ،از طرفی احساس کمبود با لیسانی ونداشتن جایگاه ودونستن دانشگاه به عنوان یه راه برای حضوردرفضاایی متفاوت با انچه الان درش دست وپا می زنم....به هرحال امادگی هر اتفاقی را دارم....جمعه گپی با ایوب زدم.بچه کمونیست مبارزه گر شده!حالا فکر کن باباش تا صبح داشت نماز شب می خوند ،صدای زنگ درشون "یا علی و یا علی و..."بود،این ایوب ناخلف مثل خاله ی ناخلفش زده به تیپ دین وصاحب دین!حالا هی بگو بابا دلیلی نداره کل ملت از دیدگاههای تو با خبر بشن!فکرکن مامان من بفهمه تو ذهن من چی می گذره؟یا مامان خودش! کارش می شه غصه خوردن و عذاب کشیدن ... نه قدرت شکستن یا حتی فکر کردن به شکستن تابوهای ذهنی ومقدسش را داره نه تحمل تحمل کردن تورو!پس چه دلیلی داره برای اثبا عقاید شخصیمون به کسایی که برای اثبات عقایدشون عمری جنگدیدن،بجنگیم....حالا بچه کمونیست شده ،می خواد جامعه را سوسیالیست کنه،الهی قربونش برم با این احساسات انسان دوستانه وذهن درگیرش بدم که هیچ وقت مثل هم سن وسالهاش فکرنکرد ومثل خیلی ها تن به تکرار نداد.ولی همیشه دلم می خواددرخشش قدرت واستعدادش را ببینم....
پویه پیشم بود.بعدازمدتها دیدمش...خوش گذشت...پربودیم از حرف وتحلیل وحکایت....عماد هم که پویه را علیرغم مفسد بودنش دوست داشت ، هی رازبقا نگاه می کرد.
خیلی برنامه دارم ولی الان یه خواب خوب به یه آرزوی دور تبدیل شده.عصر تا برسم باید برم کلاس رقص شلنگ تخته بندازم.الان حرکاتم یا شلنگ تخته است یا عشوه که بصورت چپندرچلاقی ارائه می شه.خوب پای راستم بی حسه حالا هی بهش فشار بیار کونشو بلرزون بابا نمی شه خوب!این استاد هم که گیره ... همچین جدی گرفته قضیه را انگار چه خبره...حالا انگار جمیله می خواد ازمون امتحان بگیره یا کاباره قراردادشو فسخ می کنه!ایــــــــــــــش!
