اگه نمی نویسم، صرفا بخاطر اینه که نمی دونم چی بگم.تو دوراهی گیر کردم وحسابی درگیری فکری وبار منفی دارم.نمی خوام اینجا را با درگیری های ذهنیم آلوده کنم. خوب طب سوزنی می رم.رو سیستم عصبیم کار می کنه و احساس خوبی دارم.دکترش دوست برادرم هست که خیلی برخوردخوبی داره.یوگارا پیشنهاد کرد که اونم دارم می رم.حسن طب سوزنی این بود که خوابم خیلی بهبود پیدا کرد.یوگا استادش خیلی باحال نیست، ولی خوب تازه رفتم ودرحین ریلکسیشن هی خوابم می برد.همین که خوابم سروسامون گرفته خوشحالم.چون بی خوابی های شبانه بدجور آزارم می داد.کورتونها تا پس فردا تموم می شن واون موقع بهتر می تونم درباره سلامتی جسمم وروحم تصمیم بگیرم.الان اسپاسم اذیتم می کنه .چند باری هست که مچ پام بر می گرده وخشک می شه بعداز چند دقیقه درد کشیدن خودش شل می شه.دکتر طب سوزنی می گفت،به علت مصرف کورتون کمبود کلسیم پیدا کردی و باعث این مشکلات می شه!البته قرص کلسیم مصرف می کنم ولی خودم بیشترش کردم.البته خودم فکر می کنم مال فکر وخیال خواهر!چون پلاکهام قبلا سه تا بود که الان شده دوتا!وبا دوتا تشخیص ام اس نمی دن.جاریهام هم رفتن اعلام کردن صدف خوب شده وام اس نداره!طبق بررسی هایی که کردیم ،دیدیم با ام اس داشتن من که هیچ گلی به سرم نزدن بزار حداقل به عنوان ضعف برام حساب نشه!خلاصه مادرشوهرمان بسی اشک ریخت از شوق شفای ما !چون کلی چله گرفته بود که من خوب شم.حالا به خودش ایمان اورده که دعاهاش اثر کرده.من مادرشوهرم را دوست دارم و مثل عماد ...رفتاراشون نه از ره کین است ،اقتضای طبیعتش اینست...
البته اقتضای طبیعت عماد بسی مارا رنج می دهد وچنان ازرده خاطرم که حتی کادوی روز زن هم که دیشب آورد،نه خوشحالم کرد نه اهمیتی برام داشت.وبا بی ادبی تمام نه تشکر کردم نه نگاش کردم!باشه به حساب مهمونی هایی که بی تشکر براش ردیف کردم و...بگذریم...زندگیه دیگه!بالا پایین داره.حالا من تو سراشیبیم و گاز می دم که به تهش برسم.ولی شما یواش بخونید تا هول برتون نداره!
پای راستم توی مسیر ده دقیقه ای که باید تا ایستگاه سرویس بیام، اذیتم می کرد.پله هارا که می رفتم بالا جونم درمیومد.هفته پیش قراربود برم دکتر ولی عمادانداخت به این هفته.تو کلاس رقص خیلی کم میاوردم.حرکاتی که هفته پیش براحتی انجام می دادم هم نمی تونستم انجام بدم.توجهی نداشتم تا دیروز که برای طی کردن پله ها حسابی کم اوردم.همکارم ازپشت سر دیدم می گفت خدا بد نده چی شده؟
رفتم دکتر.تنهایی هم رفته بودم.پای راستم اصلا رفلکس نشون نمی داد.روی شکم وکمرم هم حس درست حسابی نداشت. تشخیص حمله داد.فرداباید برم بیمارستان بستری بشم......همین
عماد خیلی نگران شده وسعی می کنه با مسخره بازی اروومم کنه.من ارومم.فکر کنم بشه اونجا کتاب خوند.
پای راستم توی مسیر ده دقیقه ای که باید تا ایستگاه سرویس بیام، اذیتم می کرد.پله هارا که می رفتم بالا جونم درمیومد.هفته پیش قراربود برم دکتر ولی عمادانداخت به این هفته.تو کلاس رقص خیلی کم میاوردم.حرکاتی که هفته پیش براحتی انجام می دادم هم نمی تونستم انجام بدم.توجهی نداشتم تا دیروز که برای طی کردن پله ها حسابی کم اوردم.همکارم ازپشت سر دیدم می گفت خدا بد نده چی شده؟
رفتم دکتر.تنهایی هم رفته بودم.پای راستم اصلا رفلکس نشون نمی داد.روی شکم وکمرم هم حس درست حسابی نداشت. تشخیص حمله داد.فرداباید برم بیمارستان بستری بشم......همین
عماد خیلی نگران شده وسعی می کنه با مسخره بازی اروومم کنه.من ارومم.فکر کنم بشه اونجا کتاب خوند.
اگه ننویسم پشیمون می شم ولی من همیشه چوب گفته هام را خوردم.
قرار بود 5شنبه وجمعه عماد بره طالقان ،منم برای نبودنش کلی برنامه ریزی کرده بودم وبقول آقای جدیدی همکارم،می گفت تا عماد خان می ره شکار تو جشن تکلیف راه می ندازی!جمعه هم تولد دختر دوستم بود که عماد برای رفتن به اونجا از روز دوشنبه که دعوتمون کرد ،فیلم داشت.وقتی مریم دوستم دعوتم کرد، پویه خونمون بود.من مجبور شدم مهمونی داداشم را در روز جمعه کنسل کنم که به تولد دختر مریم برسم.چون من و مریم از اول راهنمایی با هم دوست هستیم.واینجا فقط یه خواهر داره.با اینکه اخلاقیاتمون خیلی بهم نمی خوره ولی این دوستی با چنگ ودندون حفظ شده والبته مریم خواسته.منم دیگه این دوستی را دوست دارم.القصه ... پنج شنبه صبح عماد گفت هوابارونیه و نمیرم!!!!!!!!!!!!
منم کم نیاوردم. صبح با عرفان(همکار ام اسی)قرار گذاشتم وبا هم رفتیم انجمن!اونجاهم بجز ارش بی مرام وسونای دودره باز،بقیه منتظرمون بودن.کمی تو انجمن شلوغ بازی کردیم .یواش یواش بیرونمون کردن.مهدی،عضو جدید ام اسی،مهندس مکانیک شریف،تازه ام اس گرفته وبه گروهمون اضافه شده،ماشین داشت.حالا هفت تا چپندرچلاق ام اسی را باید تو یه ریو جا داد!عرفان وشهاب جلو نشستن.من،ندا،آذین وحسین عقب.البته نداروی پای ما خوابیده بود.من دلم تو دستم بود که پلیس بهمون گیر نده!عماد با روابط من و ام اسی ها مخالفه.البته موافق بود .ولی یه دفه بهشون حساس شد و گفت دورشون را خط بکش.منم که شرمنده خودم خط کش برمی دارم و خط وخطوط خودم را می کشم.برام مهم نیست خط من چند کیلومتر با خط اون فرق داره!رفتیم فرحزاد،خیلی هواعالی بود وخیلی خوش گذشت.نمی دونم چرا وقتی باهمیم اینقدر انرژی می گیرم؟حتی عرفان که بار پیش حالش بد شده بود ودیدن بچه های سابقه دار ام اسی حالش را بد کرده بود خودش خواست که بیاد.قلیون کشیدیم.ومن سعی کردم کم نیارم!ولی اوردم....جوری برگشتم که سرساعت اداری که باید خونه باشم،به خونه برسم.البته قبلش رفتم پیش دوست داداشم برای طب سوزنی!حالا دوستش یه دکتر جوون،داداشم هم پزشکه!هی ازم شرح حال می گرفت.چون کلکسیون مریضی هارا داشتم،شرح حال گسسته ای ازم می گرفت.حالابرگشته جلوی داداشم (اونم داداشم که تو کل خونوادمون مظهر تشخص وحیاست) می گه:پریودی هات منظم؟ می گم:بله؟ می گه: از کی؟ حالا هی بخودم می گم داداشت پزشکه... دوباره دکتره می پرسه از کی پرید شدی!فکر کنم داداشم دیگه یا آب شده بود یا داشت می شد....
رفتم خونه بدون اینکه عماد بفهمه کجا رفتم؟چیکار کردم؟چی خوردم؟و....
شب جمعه چنان خودش را به مریضی زده بود که نگو.فهمیدم می خواد تولدرا بپرونه.زنگ زدم خواهرم که خونش نزدیک خونه ی مریم هست،بیاد.حوالی ظهر درحالی که عماد خودش را جرداده بود که حالش خیلی بده ومن نباید درچنین شرایطی تنهاش بزارم،....هی تهدید می کرد که باید ساعت8 خونه باشی.من می دونستم ساعت8 نمی رسم ...لذا..................تمام ساعتهارا نیم ساعت کشیدم عقب، براش یه سوپ پختم وبا خواهرم به طرف منزل دوستم راهی شدم.شب ساعت 9 رسیدم.عماد رو به بهبود بود .سوپش را خورده بود وساعت موبایلش را با بقیه ساعتها تنظیم کرده و عقب کشیده بود!تا سریال شهریاررا ببینه ،ساعتهارا به حالت اول برگردوندم....به تمام برنامه هام رسیدم بدون اینکه بحث کنم یا بجنگم.ولی این را نوشتم برای تمام مردانی که چه با تهدید وچه با نیاز وعشق، جلوی شادی های همسرشون را می گیرن.می خوام بدونید که به زور نمی شه هیچ کس را از حقوقی که لایق خودش می دونه ،منع کرد.اگه هرکس عمل زشت "زورگویی"را اعمال کنده،عمل زشت تر"دروغ گویی" را خلق می کنه.پس بهتره با احترام به خواسته های معقول هم ...زندگی بهتری داشته باشیم.حالا هی نیا بگو چرا جدا نمی شی!بابا من اگه جدا هم بشم به همه خواسته هام نمی رسم ولی اینجوری به خیلی بیشترش می رسم!درضمن عمادرا عشقه ...
امتحان ارشد ازاد هم با ننگ تموم شد .چون خیلی نسبت به سراسری اسون بود وقبول نشدنش خیلی شرم آوره.ولی من عرق شرمم خیلی وقته ریخته ومثل آب خوردن با "ردشدن"خو گرفتم.تا حالا دوبار کنکور سراسری ودوبار آزاد دادم.ازطرفی دین قیافه زن داداشم که ارشد می خونه ونگرانی واسترس مدامش برای تحقیق ها وامتحاناتش می ترسوندم ،از طرفی احساس کمبود با لیسانی ونداشتن جایگاه ودونستن دانشگاه به عنوان یه راه برای حضوردرفضاایی متفاوت با انچه الان درش دست وپا می زنم....به هرحال امادگی هر اتفاقی را دارم....جمعه گپی با ایوب زدم.بچه کمونیست مبارزه گر شده!حالا فکر کن باباش تا صبح داشت نماز شب می خوند ،صدای زنگ درشون "یا علی و یا علی و..."بود،این ایوب ناخلف مثل خاله ی ناخلفش زده به تیپ دین وصاحب دین!حالا هی بگو بابا دلیلی نداره کل ملت از دیدگاههای تو با خبر بشن!فکرکن مامان من بفهمه تو ذهن من چی می گذره؟یا مامان خودش! کارش می شه غصه خوردن و عذاب کشیدن ... نه قدرت شکستن یا حتی فکر کردن به شکستن تابوهای ذهنی ومقدسش را داره نه تحمل تحمل کردن تورو!پس چه دلیلی داره برای اثبا عقاید شخصیمون به کسایی که برای اثبات عقایدشون عمری جنگدیدن،بجنگیم....حالا بچه کمونیست شده ،می خواد جامعه را سوسیالیست کنه،الهی قربونش برم با این احساسات انسان دوستانه وذهن درگیرش بدم که هیچ وقت مثل هم سن وسالهاش فکرنکرد ومثل خیلی ها تن به تکرار نداد.ولی همیشه دلم می خواددرخشش قدرت واستعدادش را ببینم....
پویه پیشم بود.بعدازمدتها دیدمش...خوش گذشت...پربودیم از حرف وتحلیل وحکایت....عماد هم که پویه را علیرغم مفسد بودنش دوست داشت ، هی رازبقا نگاه می کرد.
خیلی برنامه دارم ولی الان یه خواب خوب به یه آرزوی دور تبدیل شده.عصر تا برسم باید برم کلاس رقص شلنگ تخته بندازم.الان حرکاتم یا شلنگ تخته است یا عشوه که بصورت چپندرچلاقی ارائه می شه.خوب پای راستم بی حسه حالا هی بهش فشار بیار کونشو بلرزون بابا نمی شه خوب!این استاد هم که گیره ... همچین جدی گرفته قضیه را انگار چه خبره...حالا انگار جمیله می خواد ازمون امتحان بگیره یا کاباره قراردادشو فسخ می کنه!ایــــــــــــــش!
عصبیم نه عصبانی،ازحجاب نه ازمحجبه ها،خیالتون راحت ،نه گاز می گیرم نه آسیبی به کسی می زنم.فقط خستم.با عماد دعوام نشده واصلا نگران کنکور کارشناسی ارشد نیستم وروز به روز بیشتر می فهمم که درس واسترس با بیحسی دست چپ وپای راستم،ارتباط داره.
خیالتون راحت،پاچه نمی گیرم.جیغ نمی زنم.مثل اون وقتا فحش نمی دم،موهامو نمی کشم وخودزنی نمی کنم.قرصامو خوردم،آمپولمو زدم ،حتی رقص عربی تمرین کردم.کارهامو انجام دادم ونگران چیزی نیستم .چون خیلی چیزهای ناخوشایند را acceptکردم.خیلی چیزهای ناخوشایندرا DENY کردم. ولی غر می زنم.مثل تو ومثل همه هموطنانی که با غرزدن خو گرفتیم،تخلیه روانی می شیم.اروم می شیم وعامل مخل ارامش را می پذیریم.خیالتون راحت اونقدر عصبانی نیستم که با گزینش دربیفتم،کارم را از دست بدم.اونقدر عصبانی نیستم که با عماد بجنگم و طلاق بگیرم..اونقدر داغون نیستم که قهرمان بشم.من خم نشدم ولی صدای شکستنم را شنیدم.
ساعت 4که به خونه می رسم،عین چوب رختی لباس بهم آویزونه.تقریبا 10 دقیقه باید پیاده راه بیام تا به خونه برسم....تو این مدت با مینا حرف می زنیم و می خندیم .ولی همینکه به خونه می رسم ،لباسهای خیس عرق را یکی یکی درمیارم،...نفرین وناله اس که نثار جامعه مسلمین می کنم.به پدرم که شعارداد ، به برادرم که اعلامیه چسباند، وخواهرم که تظاهرات می کرد.وبه خودم که تن دادم به دلخوشیهای اندک.به ابتذال، به غرزدنهای مستمر وبی نتیجه.حاصل جمهوری اسلامی همین شده است.تو تاکسی،تو مهمونی ،سرکار،تو وبلاگ...هرجا دوتا جمع می شیم ،میرینیم به هیکل دولت ودین.هیچ کس هم کاری بهمون نداره.تا وقتی نری تو خیابون داد نزنی،شعارندی،کاری به کارت ندارن.تا وقتی خیلی جدی حرف نزنی ...اجازه می دن تخلیه روانی بشی.اسمش را می زارن دولت ازاد.مردم مثل حلوا انتقاد می کنن.
خستم.از غر زدن ،از گله،از خاله باجی بازی مجازی وحقیقی.سرک کشیدن تو خونه اینو واون وسرچ این حقیقت که همه مثل همیم.
