تبليغاتX
پرپرنده

پرپرنده

درباره خودم.تنم.روحم و فکرم

یکشنبه عماد کشیک بود با یه عماد دیگه قرار گذاشتیم.خوب کوتاه بود ولی خوب بود(به کسی نمی گم 1500 تومن بیشتر پول نداشتی!) بعدشم بزور بچه های ام اسی را جمع کردم بریم شام بیرون.حوصله خونه رفتن نداشتم.خوب بود.من مخلص ندا،گل سرسبد ام اسی هاهستم، که همیشه به دعوت من لبیک می گه! بعدشم با ایوب کمی گپ زدیم.شب بعدش ایوب پیشم بود.کمی که درباره سوسیالیسم و طلاق گرفتن بحث کردیم، باز پام گرفت.پام می پره بالا خشک می شه وتا زانوم تمام رگها سفت می شن و خیلی دردناک می شه!بچه ترسید...بعد فیلم دیدیم.دوست داشتم باهم بریم بیرون،قدم بزنیم،بچرخیم...ولی نای راه رفتن نداشتم.نمی دونم آخرین بار کی بیرون رفتم برای خرید.فقط وقتی عماد کشیکه واز قید وبندهای اون آزادم حریصانه ،می رم بیرون.مثل عقده ای هالباس می پوشم وبوق زدنهای ماشینها وتعقیب وگریزهارا نادیده می گیرم.اجازه می دم فکر کنند که کاسبم.این جور ادما براشون فرق نمی کنه چادر سرت باشه یا لخت باشی،درهرصورت دنبال سوراخت می گردن! بعضی ها هم مثل این طفل معصوم دیروزیه!یه پسرمامانی و بامزه.منو تا خونه می رسونه.از سرکار مثل کپکی ها دارم برمی گردم.پیاده میشم ومی بینم که دنبالم با ماشین تادرخونه میاد.کمی جلوتر می ایستته.من کلید میندازم می رم تو! فردا،همون ساعت...من داد می زنم مستقیم؟با دیدن قیافه ش خندم می گیره.سوار می شم.تو اون گرما، و اون مسیر بد، معلوم نیست که کی دلش برام بسوزه وسوارم کنه! سوارمیشم ومی خندم.اونقدر قیافش بچه ومعصومه که هیچ فکر بدی نمی تونم بکنم.میگه:بخدا اتفاقی بود...می خندم. کمی بعد سوال جوابا شروع می شه.با تایید تاهلم،دوستیمون تموم می شه.می خندم ومی گم:پس فردا اتفاقی هم رد نمی شی!!! زندگی سیرخودش را طی می کنه.من لای همه مشکلات ،دلخوشیهایی برای شاد بودن پیدا می کنم.به اینده فکر می کنم.اینده ای که نه حصاری داره ، نه زنجیر. سرشارم از کینه وتنفر ودرصدد انتقام.حق همه خوشیهایی که ازم گرفتن وبا احتساب بی عرضگی های خودم واین ام اس لعنتی!دلم می خواد تو موبایلم اسم همه مذکرها اعم از عزیز دل تا نامرد پست را حذف کنم.خیلی خوشحالم که از 16 سالگی ،هیچ عشق و وابستگی را تجربه نکردم.گاهی دلم می خواد کسی را خیلی دوست داشته باشم،ولی این زنجیر را خوداگاهانه دور کردم وموفق هم بودم.هرچند گاهی هم اذیت شدم.ولی تونستم خودم را ایمن نگه دارم.چون تحمل دل بریدن را ندارم.ادما غیر قابل پیش بینی اند....اینو با تمام وجود درک کردم وازونجایی که برای ادماارزش زیادی قائلم وشروع واتمام را بطه را به اونا واگذار می کنم، ممکن بود خیلی اذیت بشم.. ولی نوع رابطه را خودم تعیین می کنم.همه کینه هارا میریزم دور، با خاطرات خوبی که بوده اند یا قراره خلق بشن،حال می کنم.وبه برنامه هام می رسم....
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 8:36  توسط صدف  | 

صورتم شده گلابی،هلو..چشمام عین دونا البالوی ریز!هیکل...هرکول.ولی همه اینا به...اه!چرا ما تخم نداریم؟که بگم به تخمم؟یه دونه تخمک تو ماه میاد ومیره حیفه بخوام صدقه سر غصه هام بکنم که!حالا کوتا اثر کورتونا بپره!همچین یه نموره بی حالم.اخه دیروز جو گیر شدم وپیاده روی زیاد کردم.شب هم عمادبازی داشتم خسته شدم.بی ادبا!منظورم اینه که دوست داشت باهم بریم دنبال کارش،باهم رفتیم من خسته شدم.کلاس یوگا هم رفته بودم .دیگه خیلی امروز بیحالم!خوابم میاد اساسی.این طب سوزنی هم ازش راضیم.هم خوابم بهتر شده هم یبوستم (گلاب به روتون).اشتهام هم یه کمکی بهتر شده.البته بخاطر قطع شدن کورتونا هم هست.کلا جمعه صبح تصمیم گرفتم دست از انق بازی بردارم.عمادرا همینجوری که هست باهاش حال کنم.تلاش می کنم شادی وناراحتیم وابسته به اون نباشه.اینقدر این چند وقت ازش بد گفتم خسته شدم.خداییش اونقداهم بد نیست.ولی خوب ،دست خودش نیست.تربیت وفرهنگش اینجوریه!منم دارم با برنامه پیش می رم.تلاشمو می کنم که زندگیم روبه راه بشه،ولی وابسته نمی شم.برای شیوه های دیگه ی زندگی هم برنامه ریزی می کنم.مشاوره وقت گرفتم. تصمیم 1: غصه خوری ونالیدن حتی ازنوع گزارش دهی، ممنوع(نوشتن در دفتر خاطات بلا مانع است) تصمیم 1: غذا خوردن با قاشق شربت خوری(چته ؟همش مال خودته؟همچین هول برت می داره با دیدن غذا انگاراز اتیوپی اومدی؟) تصمیم 3:رساندن کالری مصرفی به 1200 تصمیم 4: استراحت به میزان لازم تصمیم 5: نه گفتن درمواقع لزوم تصمیم 6:حفظ اعتماد به نفس با همین قیافه وهیکل!خوب چیه؟ خیلی هم بهم میاد!شبیه آناهیتا نعمتی شدم!بد نیست که؟ تصمیم 7: سروسامون دادن وبلاگ تصمیم 8: تصمیمی که نمی تونم انجام بدم نگیرم! خوب بازی وبلاگی: بی بی باران خواسته 10 چیزی که دوست دارم و10 چیز که بدم میاد را بگم: دوست داشتنیها: 1- مامان(چیز حساب نمیشه؟) 2- مطالعه رمان، تاریخی ،سیاسی،روانشناسی، اجتماعی و... 3- تلفنی حرف زدن با تارا چون همه جور حرفی می زنیم تنوع داره وخیلی از مسائل حاد اجتماعی را پشت همین تلفنا حل کردیم!و تلفنی با روزیتا خواهرم چون کعب الاخباره!در تی ثانیه منو از جریانات کلیه خواهرها،برادرها،نوادگان،نتیجگان واجدادمون می ده! 4- نشستن تو جمع خانوادگی وجمع های دوستانه اعم ازجاریها واسه اه و نفرین کردن به قوم شوهر،یا همکارها برای حرف دراوردن واسه سایر همکاران،یا دوستای خوابگاهی برای گفتن بدیهای شوهرها ویاداوری خاطرات شیرین گذشته و...کلا جایی که بشه با حرف زدن تخلیه روانی شد وخندیدن (البته بدون حضور بابام) 5- 6- رقص 7- غذااااااااااااااااااااااااااااهای خوشمزه و چی توز 8-تنوع(امروزم مثل دیروزم نباشه علمی،روحی،فرهنگی و...) 9- اس ام اس بازی 10-فیلمهای درست حسابی. بدم میاد: 1- سوسک 2- خواهرشوهر 3- ادمایی که ظاهرشون پره وداخلشون تو خالی 4- گوش وایسادن(اخه اگه بغل دستمم حرف بزنن ، هیچی نمی فهمم) 5- فیلمای بی سوژه و وقت تلف کن 6- عزاداری،هیئت و کلا سوگواری ومراسم مذهبی 7- حجاب 8- معنویات وماورایی ها 9- بحث کردن با کسی که بگه "من اینجوریم" 10- امتحان دادن وقتی که موضوع مورد علاقم نباشه 11- دعوت شدگان به بازی:ارایه،،آرزو،عمواروند
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:4  توسط صدف  | 

اگه نمی نویسم، صرفا بخاطر اینه که نمی دونم چی بگم.تو دوراهی گیر کردم وحسابی درگیری فکری وبار منفی دارم.نمی خوام اینجا را با درگیری های ذهنیم آلوده کنم. خوب طب سوزنی می رم.رو سیستم عصبیم کار می کنه و احساس خوبی دارم.دکترش دوست برادرم هست که خیلی برخوردخوبی داره.یوگارا پیشنهاد کرد که اونم دارم می رم.حسن طب سوزنی این بود که خوابم خیلی بهبود پیدا کرد.یوگا استادش خیلی باحال نیست، ولی خوب تازه رفتم ودرحین ریلکسیشن هی خوابم می برد.همین که خوابم سروسامون گرفته خوشحالم.چون بی خوابی های شبانه بدجور آزارم می داد.کورتونها تا پس فردا تموم می شن واون موقع بهتر می تونم درباره سلامتی جسمم وروحم تصمیم بگیرم.الان اسپاسم اذیتم می کنه .چند باری هست که مچ پام بر می گرده وخشک می شه بعداز چند دقیقه درد کشیدن خودش شل می شه.دکتر طب سوزنی می گفت،به علت مصرف کورتون کمبود کلسیم پیدا کردی و باعث این مشکلات می شه!البته قرص کلسیم مصرف می کنم ولی خودم بیشترش کردم.البته خودم فکر می کنم مال فکر وخیال خواهر!چون پلاکهام قبلا سه تا بود که الان شده دوتا!وبا دوتا تشخیص ام اس نمی دن.جاریهام هم رفتن اعلام کردن صدف خوب شده وام اس نداره!طبق بررسی هایی که کردیم ،دیدیم با ام اس داشتن من که هیچ گلی به سرم نزدن بزار حداقل به عنوان ضعف برام حساب نشه!خلاصه مادرشوهرمان بسی اشک ریخت از شوق شفای ما !چون کلی چله گرفته بود که من خوب شم.حالا به خودش ایمان اورده که دعاهاش اثر کرده.من مادرشوهرم را دوست دارم و مثل عماد ...رفتاراشون نه از ره کین است ،اقتضای طبیعتش اینست...

البته اقتضای طبیعت عماد بسی مارا رنج می دهد وچنان ازرده خاطرم که حتی کادوی روز زن هم که دیشب آورد،نه خوشحالم کرد نه اهمیتی برام داشت.وبا بی ادبی تمام نه تشکر کردم نه نگاش کردم!باشه به حساب مهمونی هایی که بی تشکر براش ردیف کردم و...بگذریم...زندگیه دیگه!بالا پایین داره.حالا من تو سراشیبیم و گاز می دم که به تهش برسم.ولی شما یواش بخونید تا هول برتون نداره!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:34  توسط صدف  | 

تعطیلات کذایی ومنحویس بود.بد گذشت.تنها قسمت خوبش روزدوم بود که با بچه های ام اسی رفتیم بیرون.ارش،حسین،مهدی،ندا،شهاب ومامانش وسحر.چندتا ازبچه ها سفربودن وبعضی هم مهمونی.اول رفتیم کافی شاپ وبعدشم رفتیم فرحزاد.تا11 باهم بودیم وخیلی خوش گذشت.مامان شهاب به جمع مشروعیت می داد و ما خوش بودیم.عمادرفته بود شکار.اخرتعطیلات به طرز فجیعی به لجن کشیده شد.عماد دیوونه شده.نمی فهممش.قاطی کرده.من تو این شرایط تحمل این یکی را ندارم دیگه!هنوز روزی 18 تا قرص می خورم.معدم داغون بود، دیگه چیزی ازش به عنوان معده نمونده.بس حرص خوردم وقرص.سک س هم نمی دونم چیه.چندجای بدنم حسابی کبودشده درحالیکه نفهمیدم کجا خوردم.چرا مردا حرف نمی زنن.حتم دارم عماد ازچیز دیگه ای ناراحته ولی با سکوتش فقط ازارم می ده .یه شب هیئت رادودر کردم ویه شب رو موندم.عماد به زور منواورد خونه.ازش دلخور بودم.حوصلشو نداشتم.نمی خواستم بیام خونه ،دردیوارسیاه ببینم وصدای گریه بشنوم.خواهرشوهرم به عماد گفته بود چقدردرکابینت چربه وهودتوجرم داره و...همین باعث دعوای درست حسابی ماشد.البته اولش نمی دونستم عمادواسه چی سرسنگینه وبه کثیفی جارو دستی ودستگیره ی در کابینت گیرداده؟؟؟؟کارگرتازه همه را شسته بود.هرچی سعی کردم بازی را به نفع خودم تموم کنم و بگم باشه، هرجا کثیفه بگو تاکارگربیاد تمیز کنه.می گفت بگوهرروزکارگربیاد خونه طویله نشه!!!!شب فهمیدم خواهرش چرت وپرت گفته.خواهرش برام مهم نیست.خودش برام مهمه که خیلی ساده منوداغون کرد وهنوزم داره ادامه می ده!چه روزای قشنگی بعدازبحران بیمارستان برام تهیه دیده قربونش برم!اخرشب همه ریختن بهم.فک وفامیل عماددرآخر هیئت هرچی فحش بلدبودن نثار هم کردن.نمی دونی چه کیفی کردم.چه حالی بردم.حاصل هیئت وعزاداری وتزکیه روحشون رادیدم....احساس کردم خدا هست...
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 13:48  توسط صدف  | 

می تونه بهترازین گذروند.می شه همچنان به کتاب خوندن وبلاگ خوندن واس ام اس گذروند.می شه غرق داستان کتاب شد وداشتان زندگیت را ازیاد ببری!میشه ... بعدفراموش کنی که این هفته برات تدارک هیات دیدن!باز فاطمه زهرا خنجر خورد ومن دردشو باید بکشم!تمام تلاش من وعماد اینه که اون چندروز خونه نباشم .خودشونم جواب فامیل را بدن که عروستون که تو خونش هیئته،کجاست؟پنج شنبه از انجام ساده ترین کارهاعاجز بودم.نه که نتونم،ولی جونم درمیومد.یه دختره هست که از قم میاد.شبها منزل مادرم می مونه وروزهای میاد خونه ماها واسه کار.دانشجوی حقوق سراسری شبانه ساری می خونه!یه تیکه ماه!خیلی دیر اومد .مگه من دلم میومد بهش کاری بگم؟خسته بود وارتروز هم داره!خودم کم وبیش جمع وجور می کردم.بالاخره اونم وضعیت خونه که البته خیلی هم بد نبود،سروسامون داد.نمی شه گفت خیلی بدم.ولی کورتونهاباعت ازارم می شن.کمردرد،معده درد،تپش قلب، ضعف شدید ،اسپاسم عضلات،گرگرفتگی ...همه دست به دست هم می دن تا روزوشب سختی را بگذرونم.معمولا شبها بیش از سه ساعت نمی تونم بخوابم.اصلا بیخیال..همه اینا به کنار، سود وام بانکی شده 9.5درصد.نه که مغز اقتصادی مملکت هی سودرااورد پایین هی مملکت رشد کرد حالا ادامه هم می ده.داداشم روزی که احمدی نژاد رئیس جمهور شد گفت: وقتی تانکهای عراقی راتوایران باچشم خودم دیدم،اینقدرازاینده مملکت نمی ترسیدم که الان می ترسم. حالا هی من روشنگری کنم.پدرم درومد بس اگاهی بدم که تویی که رای دادی به احمدی نژاد ،سنگشو به شینه نزن.سینه همه را لجنی کرده!همینجور پیش بریم وضعیتمون می شه آفریقای جنوبی!چرا مردم چیزی نمی گن؟چرا اعتراضی ،دادی ،هواری؟یعنی اینقدر راضیم؟یعنی اینا حقمونه؟من که می ترسم.تلفن خونه شنود داره.سرکار گزینش از صدتا غربال ردم می کنه.الان باور می کنم که همه یه سایه داریم.حال کی جرات داره اعتراض کنه؟خیلی خسته کننده است....
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:46  توسط صدف  | 

گذشت...مهم اینه که الان سرکارم ،با دستهایی تایپ می کنم که داشتم توقع نوشتن را ازشون می گرفتم.با پاهایی راه می رم که ناامیدی دروجودشون رخنه می کرد.گرچه هنوز راه رفتن عذابی است الیم ونوشتن سختی می طلبد ...ولی زنده ام.گرچه با این کورتونها نه دوپینگ شدم ،نه جان گرفتم ولی اموزه ها درسر،سپرده ام.تعجیلی ندارم برای سرسپردگی لذتهایی که توانم راببرند ولی درتناول لذت زندگی کوتاه نخواهم امد...که دیر جنبیده ام.نه هرزه می شوم که خوارم کنید نه فلسفه ریاضی برای خوشی های مبتذلم می بافم....یک کلام می خواهم به زندگی،به خودم ،به تو لبخند بزنم! حالا زندگی دستشو گذاشته تو تنبونش داره دودولشو می خارونه ومی گه :ببند نیش کثیفتو! دوروز اول درکنار پیرزنان سکته ای ومریضای ترشیده ومسافران افغانی دربیمارستان سینا حسابی حالمو گرفته بود!کم اورده بودم.قرار بود بخش ام اس جداباشه.ولی پربود.روز سوم به بخش ام اس منتقل شدم.خوب بود.دورتادور هرکی یه پرده بود.حریم خصوصی امنی که مشتاقش بودم.لباس بیمارستان که نپوشیدم هیچ،چنددست لباس ست وراحت وشادخریدم که تو بیمارستان راحت باشم.اول صبح هم یه آرایش مشتی می کردم تا روح همه شاد بشه!نمی خواستم بوی ترشیدیگی مریضی روحم را آزار بده.این خدماتی ها هم تا دلتون بخواد منو دید زدن.یکی اسمش قلندر بود که به عشق تمیز کردم لونه من هر صبح میومد تا ظهر 4بار تی می کشید!دیگه داد زدم نمی خوام تی بکشی!انگارهمو صدا می کردن که اینجا یه پتیاره خوابه!عماد هم خندش گرفته بود.بهشون می گفت میام غذارا می گیرم،مردک هرتی میومد تو!من که مشکلی نداشتم ولی گمونم پرسنل از دستم کفری شدن!بینایی،گیتسبی بزرگ و عادت می کنیم را خوندم ومجله هم حل کردم.به زنانی 30،35 ،38 ،44 و54ساله روحیه دادم.پرستاران را خندوندم.یه رزیدنت نورورلوژی دوستم شد هرصبح میومد دم پنجره برام دست تکون می داد.شب میو مد قدم بزنیم که خداییش حوصله نداشتم.به همشون یاد داد دادم که وسایل خونه برای راحتیه نه ناراحتی.شوهر برای آرامشه نا سایش.بچه برای رشد نه عقده....خندوندمشون ...برخی شبها عماد به زور می بردم خونه.هم اتاقی ها دلخور می شدن.گله می کردن.تو می ری اینجا سوت وکور می شه!عماد خوب بود.کنارم بود.اروومم می کرد .شب اخر تمام ملاقاتی ام رابرد شام بیرون.منم با آنژیو رفتم رستوران.گوربابای ام اس...اون خلوت تنهای،حسی که دوست داشتم هیچ کس را نبینم ارضام کرد.بعضی وقتا کم اوردم.وقتی رگهام می مردن.وقتی نیدل تو دستم می چرخید ورگی پیدا نشد.ازترس نگقتم مچم درد می کنه ویه ساعته هیچ قطره ای رد نشده.سرم زیر پوست رفته بود.دوتا مچم کبود ودردناک بود.مرده شور تن بی رگ منو ببرن.وقتی اومدم خونه هیچ خبری نبود.بجز جاری خوبم هیچ کس از بیمارستان من خبر نداشت.قوم شوهر داشتن از فضولی می مردن.دیور مادرشوهرم زنگ زد که کجایی؟بدبخت ترسیده بود که نکنه باز ماداریم جدا می شیم.گفتم داروی جدید مصرف کردم حالم بد بود،چندروز خونه ننم بودم!ولی هول کردم.انگار ام اس را تازه فهمیدم.ده سال بی محلی و فرافکنی،یکباره خودشو نشون داد.با تمام وجود خطررا حس کردم.نا امنی و اینده ای موهوم.گریه کردم.برای وحشتی که وجودم را گرفته بود.لرزی وناتوانی ای که تو زانوم موج می زد.سرگیجه هایی که تاحالا تجربه نداشتم....ولی بلند شدم.من محاله بنشینم.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:25  توسط صدف  | 

پای راستم توی مسیر ده دقیقه ای که باید تا ایستگاه سرویس بیام، اذیتم می کرد.پله هارا که می رفتم بالا جونم درمیومد.هفته پیش قراربود برم دکتر ولی عمادانداخت به این هفته.تو کلاس رقص خیلی کم میاوردم.حرکاتی که هفته پیش براحتی انجام می دادم هم نمی تونستم انجام بدم.توجهی نداشتم تا دیروز که برای طی کردن پله ها حسابی کم اوردم.همکارم ازپشت سر دیدم می گفت خدا بد نده چی شده؟

رفتم دکتر.تنهایی هم رفته بودم.پای راستم اصلا رفلکس نشون نمی داد.روی شکم وکمرم هم حس درست حسابی نداشت. تشخیص حمله داد.فرداباید برم بیمارستان بستری بشم......همین

عماد خیلی نگران شده وسعی می کنه با مسخره بازی اروومم کنه.من ارومم.فکر کنم بشه اونجا کتاب خوند.

 

پای راستم توی مسیر ده دقیقه ای که باید تا ایستگاه سرویس بیام، اذیتم می کرد.پله هارا که می رفتم بالا جونم درمیومد.هفته پیش قراربود برم دکتر ولی عمادانداخت به این هفته.تو کلاس رقص خیلی کم میاوردم.حرکاتی که هفته پیش براحتی انجام می دادم هم نمی تونستم انجام بدم.توجهی نداشتم تا دیروز که برای طی کردن پله ها حسابی کم اوردم.همکارم ازپشت سر دیدم می گفت خدا بد نده چی شده؟

رفتم دکتر.تنهایی هم رفته بودم.پای راستم اصلا رفلکس نشون نمی داد.روی شکم وکمرم هم حس درست حسابی نداشت. تشخیص حمله داد.فرداباید برم بیمارستان بستری بشم......همین

عماد خیلی نگران شده وسعی می کنه با مسخره بازی اروومم کنه.من ارومم.فکر کنم بشه اونجا کتاب خوند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:1  توسط صدف  | 

اگه ننویسم پشیمون می شم ولی من همیشه چوب گفته هام را خوردم.

قرار بود 5شنبه وجمعه عماد بره طالقان ،منم برای نبودنش کلی برنامه ریزی کرده بودم وبقول آقای جدیدی همکارم،می گفت تا عماد خان می ره شکار تو جشن تکلیف راه می ندازی!جمعه هم تولد دختر دوستم بود که عماد برای رفتن به اونجا از روز دوشنبه که دعوتمون کرد ،فیلم داشت.وقتی مریم دوستم دعوتم کرد، پویه خونمون بود.من مجبور شدم مهمونی داداشم را در روز جمعه کنسل کنم که به تولد دختر مریم برسم.چون من و مریم از اول راهنمایی با هم دوست هستیم.واینجا فقط یه خواهر داره.با اینکه اخلاقیاتمون خیلی بهم نمی خوره ولی این دوستی با چنگ ودندون حفظ شده والبته مریم خواسته.منم دیگه این دوستی را دوست دارم.القصه ... پنج شنبه صبح عماد گفت هوابارونیه و نمیرم!!!!!!!!!!!!

منم کم نیاوردم. صبح با عرفان(همکار ام اسی)قرار گذاشتم وبا هم رفتیم انجمن!اونجاهم بجز ارش بی مرام وسونای دودره باز،بقیه منتظرمون بودن.کمی تو انجمن شلوغ بازی کردیم .یواش یواش بیرونمون کردن.مهدی،عضو جدید ام اسی،مهندس مکانیک شریف،تازه ام اس گرفته وبه گروهمون اضافه شده،ماشین داشت.حالا هفت تا چپندرچلاق ام اسی را باید تو یه ریو جا داد!عرفان وشهاب جلو نشستن.من،ندا،آذین وحسین عقب.البته نداروی پای ما خوابیده بود.من دلم تو دستم بود که پلیس بهمون گیر نده!عماد با روابط من و ام اسی ها مخالفه.البته موافق بود .ولی یه دفه بهشون حساس شد و گفت دورشون را خط بکش.منم که شرمنده خودم خط کش برمی دارم و خط وخطوط خودم را می کشم.برام مهم نیست خط من چند کیلومتر با خط اون فرق داره!رفتیم فرحزاد،خیلی هواعالی بود وخیلی خوش گذشت.نمی دونم چرا وقتی باهمیم اینقدر انرژی می گیرم؟حتی عرفان که بار پیش حالش بد شده بود ودیدن بچه های سابقه دار ام اسی حالش را بد کرده بود خودش خواست که بیاد.قلیون کشیدیم.ومن سعی کردم کم نیارم!ولی اوردم....جوری برگشتم که سرساعت اداری که باید خونه باشم،به خونه برسم.البته قبلش رفتم پیش دوست داداشم برای طب سوزنی!حالا دوستش یه دکتر جوون،داداشم هم پزشکه!هی ازم شرح حال می گرفت.چون کلکسیون مریضی هارا داشتم،شرح حال گسسته ای ازم می گرفت.حالابرگشته جلوی داداشم (اونم داداشم که تو کل خونوادمون مظهر تشخص وحیاست) می گه:پریودی هات منظم؟ می گم:بله؟ می گه: از کی؟ حالا هی بخودم می گم داداشت پزشکه... دوباره دکتره می پرسه از کی پرید شدی!فکر کنم داداشم دیگه یا آب شده بود یا داشت می شد....

رفتم خونه بدون اینکه عماد بفهمه کجا رفتم؟چیکار کردم؟چی خوردم؟و....

شب جمعه چنان خودش را به مریضی زده بود که نگو.فهمیدم می خواد تولدرا بپرونه.زنگ زدم خواهرم که خونش نزدیک خونه ی مریم هست،بیاد.حوالی ظهر درحالی که عماد خودش را جرداده بود که حالش خیلی بده ومن نباید درچنین شرایطی تنهاش بزارم،....هی تهدید می کرد که باید ساعت8 خونه باشی.من می دونستم ساعت8 نمی رسم ...لذا..................تمام ساعتهارا نیم ساعت کشیدم عقب، براش یه سوپ پختم وبا خواهرم به طرف منزل دوستم راهی شدم.شب ساعت 9 رسیدم.عماد رو به بهبود بود .سوپش را خورده بود وساعت موبایلش را با بقیه ساعتها تنظیم کرده و عقب کشیده بود!تا سریال شهریاررا ببینه ،ساعتهارا به حالت اول برگردوندم....به تمام برنامه هام رسیدم بدون اینکه بحث کنم یا بجنگم.ولی این را نوشتم برای تمام مردانی که چه با تهدید وچه با نیاز وعشق، جلوی شادی های همسرشون را می گیرن.می خوام بدونید که به زور نمی شه هیچ کس را از حقوقی که لایق خودش می دونه ،منع کرد.اگه هرکس عمل زشت "زورگویی"را اعمال کنده،عمل زشت تر"دروغ گویی" را خلق می کنه.پس بهتره با احترام به خواسته های معقول هم ...زندگی بهتری داشته باشیم.حالا هی نیا بگو چرا جدا نمی شی!بابا من اگه جدا هم بشم به همه خواسته هام نمی رسم ولی اینجوری به خیلی بیشترش می رسم!درضمن عمادرا عشقه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:13  توسط صدف  | 

امتحان ارشد ازاد هم با ننگ تموم شد .چون خیلی نسبت به سراسری اسون بود وقبول نشدنش خیلی شرم آوره.ولی من عرق شرمم خیلی وقته ریخته ومثل آب خوردن با "ردشدن"خو گرفتم.تا حالا دوبار کنکور سراسری ودوبار آزاد دادم.ازطرفی دین قیافه زن داداشم که ارشد می خونه ونگرانی واسترس مدامش برای تحقیق ها وامتحاناتش می ترسوندم ،از طرفی احساس کمبود با لیسانی ونداشتن جایگاه ودونستن دانشگاه به عنوان یه راه برای حضوردرفضاایی متفاوت با انچه الان درش دست وپا می زنم....به هرحال امادگی هر اتفاقی را دارم....جمعه گپی با ایوب زدم.بچه کمونیست مبارزه گر شده!حالا فکر کن باباش تا صبح داشت نماز شب می خوند ،صدای زنگ درشون "یا علی و یا علی و..."بود،این ایوب ناخلف مثل خاله ی ناخلفش زده به تیپ دین وصاحب دین!حالا هی بگو بابا دلیلی نداره کل ملت از دیدگاههای تو با خبر بشن!فکرکن مامان من بفهمه تو ذهن من چی می گذره؟یا مامان خودش! کارش می شه غصه خوردن و عذاب کشیدن ... نه قدرت شکستن یا حتی فکر کردن به شکستن تابوهای ذهنی ومقدسش را داره نه تحمل تحمل کردن تورو!پس چه دلیلی داره برای اثبا عقاید شخصیمون به کسایی که برای اثبات عقایدشون عمری جنگدیدن،بجنگیم....حالا بچه کمونیست شده ،می خواد جامعه را سوسیالیست کنه،الهی قربونش برم با این احساسات انسان دوستانه وذهن درگیرش بدم که هیچ وقت مثل هم سن وسالهاش فکرنکرد ومثل خیلی ها تن به تکرار نداد.ولی همیشه دلم می خواددرخشش قدرت واستعدادش را ببینم....

پویه پیشم بود.بعدازمدتها دیدمش...خوش گذشت...پربودیم از حرف وتحلیل وحکایت....عماد هم که پویه را علیرغم مفسد بودنش دوست داشت ، هی رازبقا نگاه می کرد.

خیلی برنامه دارم ولی الان یه خواب خوب به یه آرزوی دور تبدیل شده.عصر تا برسم باید برم کلاس رقص شلنگ تخته بندازم.الان حرکاتم یا شلنگ تخته است یا عشوه که بصورت چپندرچلاقی ارائه می شه.خوب پای راستم بی حسه حالا هی بهش فشار بیار کونشو بلرزون بابا نمی شه خوب!این استاد هم که گیره ... همچین جدی گرفته قضیه را انگار چه خبره...حالا انگار جمیله می خواد ازمون امتحان بگیره یا کاباره قراردادشو فسخ می کنه!ایــــــــــــــش!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:12  توسط صدف  | 

عصبیم نه عصبانی،ازحجاب نه ازمحجبه ها،خیالتون راحت ،نه گاز می گیرم نه آسیبی به کسی می زنم.فقط خستم.با عماد دعوام نشده واصلا نگران کنکور کارشناسی ارشد نیستم وروز به روز بیشتر می فهمم که درس واسترس با بیحسی دست چپ وپای راستم،ارتباط داره.

خیالتون راحت،پاچه نمی گیرم.جیغ نمی زنم.مثل اون وقتا فحش نمی دم،موهامو نمی کشم وخودزنی نمی کنم.قرصامو خوردم،آمپولمو زدم ،حتی رقص عربی تمرین کردم.کارهامو انجام دادم ونگران چیزی نیستم .چون خیلی چیزهای ناخوشایند را acceptکردم.خیلی چیزهای ناخوشایندرا DENY  کردم. ولی غر می زنم.مثل تو ومثل همه هموطنانی که با غرزدن خو گرفتیم،تخلیه روانی می شیم.اروم می شیم وعامل مخل ارامش را می پذیریم.خیالتون راحت اونقدر عصبانی نیستم که با گزینش دربیفتم،کارم را از دست بدم.اونقدر عصبانی نیستم که با عماد بجنگم و طلاق بگیرم..اونقدر داغون نیستم که قهرمان بشم.من خم نشدم ولی صدای شکستنم را شنیدم.

ساعت 4که به خونه می رسم،عین چوب رختی لباس بهم آویزونه.تقریبا 10 دقیقه باید پیاده راه بیام تا به خونه برسم....تو این مدت با مینا حرف می زنیم و می خندیم .ولی همینکه به خونه می رسم ،لباسهای خیس عرق را یکی یکی درمیارم،...نفرین وناله اس که نثار جامعه مسلمین می کنم.به پدرم که شعارداد ، به برادرم که اعلامیه چسباند، وخواهرم که تظاهرات می کرد.وبه خودم که تن دادم به دلخوشیهای اندک.به ابتذال، به غرزدنهای مستمر وبی نتیجه.حاصل جمهوری اسلامی همین شده است.تو تاکسی،تو مهمونی ،سرکار،تو وبلاگ...هرجا دوتا جمع می شیم ،میرینیم به هیکل دولت ودین.هیچ کس هم کاری بهمون نداره.تا وقتی نری تو خیابون داد نزنی،شعارندی،کاری به کارت ندارن.تا وقتی خیلی جدی حرف نزنی ...اجازه می دن تخلیه روانی بشی.اسمش را می زارن دولت ازاد.مردم مثل حلوا انتقاد می کنن.

خستم.از غر زدن ،از گله،از خاله باجی بازی مجازی وحقیقی.سرک کشیدن تو خونه اینو واون وسرچ این حقیقت که همه مثل همیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:30  توسط صدف  |